بهنام محمدی مرا به آرزوی دلم رساند؛ داغی که ۳۵ سال بر دلم ماند/ کمی ابری شده حجم وجودم چه حسی با تو همراه هست بهنام؟!

بهنام محمدي مرا به آرزوي دلم رساند؛ داغي كه 35 سال بر دلم ماند/ کمی ابری شده حجم وجودم  چه حسی با تو همراه هست بهنام؟!

راستا نیوز/ سعید مرادی: خالصانه آمده‌ایم تا خدا را در این مکان اهورایی با بغض‌های شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم… اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها،تانک ها، بهنام محمدی ها… فراموش شدنی هستند؟

راست می گویند شما رفتید تا خودتان را پیدا کنید و خدای خود را اما اینجا بعضی ها مانده اند و دارند خودشان را گم می کنند !

گفتم کلید قفل شهادت شکسته است!

یا اندر این زمانه، در باغ بسته است؟

خندید و گفت: ساده نباش ای قفس پرست!

در بسته نیست پال و پر ما شکسته است!

دلم را به آسمان ها می سپارم تا نوشته هایش را به تو نشان دهد تا شاید دفتر قلبم را ورق بزنی و گوشه ای از آن را بخوانی پس برایت می نویسم ، از دل غریب خود برایت می نویسم، آری خیلی دلم می خواست با تو بودم در میان ابرها، پیش خدا بودم نمی دانی که چقدر برایت دلتنگم، اشک هایم سرازیر است ای شهیدم!

حسن ربانیان کسی ست که بعد از ۳۰ سال به آرزوی خود رسید. وی در گفتگو با سایت خبری باشگاه روزنامه نگاران مسجدسلیمان گفت: متولد سال ۱۳۴۰ آبادان هستم. خانواده شهید بهنام محمدی در همسایگی خانه ی خواهرم زندگی می کردند شهید بهنام را چندین مرتبه در خانه خواهرم دیدم نوجوانی سرزنده که از همان روزها مهرش به دلم نشست. جنگ که شد خانواده ما به یزد سفر کردند و همانجا بود که خبر شهادت بهنام محمدی را شنیدم…

از آنجا که من کارم خطاطی بود آرزو داشتم و به نوعی نذر کردم سنگ بهنام را من بنویسم همان روزها خیلی پیگیری کردم اما متاسفانه موفق نشدم و این داغ ۳۵ سال با من بود. بعد از ۳۵ سال معجزه اتفاق افتاد و خود شهید بهنام آرزوی من را برآورده کرد… توی خونه نشسته بودم که آقای پورکبیری با من تماس گرفتند و گفتند سفارش کار داری باید نوشته سنگ شهید بهنام محمدی را تو بنویسی…

یا ابوالفضل…

سنگ نوشته ی شهید بهنام محمدی پر از عشق است و اشک

لحظه لحظه کار بر روی این سنگ با اشک من همراه بوده است و خداوند را شاکرم که پس از این همه سال به آرزویم رسیدم…

خیالت در دلم می رقصد آرام

چه حسی با تو همراه است بهنام

دلم را با کدامین عشق کردی

چنین با سوز عشقی بی سرانجام

کمی ابری شده حجم وجودم

چه حسی با تو همراه هست بهنام؟!

نام و نام خانوادگی : بهنام محمدی

متولد: ۱۲ بهمن ۱۳۴۵

شهادت : ۲۸ مهر ۱۳۵۹

بهنام محمدی نوجوان ۱۳-۱۲ ساله‌ی مسجدسلیمانی ست که در تمام روزهای مقاومت از ۳۱ شهریور تا ۲۸ مهر ۵۹ در خرمشهر ماند و جنگید.

با تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر، خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در ۱۳۵۹/۷/۲۸ پر کشید.

این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجدسلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در سال ۱۳۸۹ طی یک مراسم باشکوه و با شرکت مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجدسلیمان ، مزار مطهر این شهید بزرگ به قطعه شهدای گمنام در ورودی شهر مسجدسلیمان انتقال یافت.

بهنام محمدی نوجوان ۱۳-۱۲ ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از ۳۱ شهریور تا ۲۸ مهر ۵۹ در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود. این که نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از این که بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می‌دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور‌پذیر نباشد.

با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود نوجوانی که تا قبل از ۳۱ شهریور در کوچه با هم‌سن و سال‌های خود بازی می‌کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می‌شد بعد از۲ الی ۳ هفته به مدافعی تبدیل می‌شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی‌تاب اند. بهنام نمونه و تصویری کامل از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام است که به خلق تفکر و فرهنگى غنى منجر شد ، که می توان از آن به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایدارى » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد.

دسته گلای بی زبون گمشده های بی نشون

یزره خاکسترشون دو حلقه انگشترشون

تابوتای یه اندازه  تو هرکدم یه سربازه

ابره که بر تن می زنه باده که شیون میزنه

تابوتا خیس آب میشن دسته گلا خراب میشن

می پیچه تو شهر و دهات عطر سلام و صلوات

ای مادرای مهربون ،  بچه هاتون بچه هاتون

دسته گلائی ،  که دادید به کربلا  فرستادین

حالا با تابوت امدن با بوی باروت اُمدن

سرندارن پا ندارند چشم تماشا ندارند

1 2

درباره نویسنده

1921مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


تمام حقوق این سایت برای © 2020 عصر خوزستان. محفوظ است.
طراحی شده توسط : سعید مرادی